تبليغاتX
دردنامه ای برای دل خویش
ناله های عاشقانه مرا دریاب....................که من بی تابم

 

کارون من

 

از چهره ام خون میچکد

 

تویی که آرامم میکنی

 

چون هیچکس مثل تو یار نیست

 

با خروشت چنان آرامشی متصاعد میکنی

 

که مرهم زخم هایم میشود

 

کارون من

 

هر که در تو افتد

 

غرقش میکنی

 

و آنرا به عمق وجودت میبری

 

تو جای امن عشق را میدانی

 

درب عشقت همیشه روباز است

 

مرا به خانه خود ببر

 

تا از خون چهره ام رنگ بگیری

 

کاش میشد ...

 

اما حیف ...

 

کاش قلب من جایگاه تو بود

 

اما تو ... خروشانی

 

کارون من ...

 

------------

چهار شنبه ۲۸/۱/۸۷ - ساعت ۱۱ شب 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:43  توسط بهروز  | 

 

با سبزترین و آفتابی ترین درودها

 

به آرامش اقیانوس آرام

 

آمدم تا دوباره، درصدی از دلتنگی غریب و همیشگی ام را با در کنار هم قراردادن واژه ها، برایتان بنویسم.

 

اگر دیر آمدم، به خاطر اینست که درگیر این سینوسها و این ریه نامرد بودم.

 

توی این چند روز، هوای  آبادان، غبار آلود بود.

 

همه جا خاک و خاک و خاک ...

 

مجالی برای نفس کشیدن نبود.

 

همش درگیر مریضی و آمپول و اینجور چیزا بودم. البته چند تا متن هم براتون آماده کردم.

 

به هر حال از همه دوستان عذر میخوام که نتونستم بیام و آپ کنم.

 

برای سلامتیم دعا کنید....................................................................................

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:12  توسط بهروز  | 

 

روزگار

ای پلید ناسازگار

حتی دیو قصه ها هم مثل تو بد نبود

پاییز هم شکل تو بی رحم نبود

حالا از غم انگیزترین غروبهای پاییزی

دلتنگ ترم

این همه رنج را نمی تونم بشمارم

روزگار بوی توقف میده

مثل یه اسب چوبی میمونه

که ما رو هیچ جا نمیبره

همه ی رسیدنا آخرش ایستادنه

ما خودمون باید بفکر پرواز باشیم

طفلکی دل من که چقدر ساده اس

طفلکی دل من که بدجوری داغونه

کاش چشمایی بود

که واسه پرپر شدنم گریه می کرد

کاش کسی بود

که روی زخمای دلم مرهم میذاشت

کاش کسی بود

که مرهم ناله های عاشقانه ام بود

کاش روزگار روی خوشی با ما داشت

یا حداقل روی گره خلوت تنهایی من

گره کور نمی زد.

---------------------------------------------

بغض ۲۷ سالگی من - که به سادگی ترک بر میدارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:30  توسط بهروز  | 

 

دشنه من شده شعر و غزل

 

توی این دل پرصدای بی فریاد

 

تقصیر این دل نیست

 

تقصیر قصه های روزگاره

 

کاش سقوط می کردم

 

تا روز من شب بشه

 

کاش کسی حرف منو میفهمید

 

کاش کسی تنهاییمو ازم می دزدید

 

برای تنهایی خویش دلم می سوزه

 

قلب امروزی من خالی تر از دیروزه

------------------------------------

ته خلوت خویش می نویسم -----> از صدای پا می ترسم.

 

یک شنبه ۲۵/۱/۸۷ - در حال گوش دادن به آهنگهای فرامرز اصلانی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:3  توسط بهروز  | 

 

دل من، جنس گل ابریشمه

 

دل من، پاکی نور شبنمه

 

دل من، نقطه به نقطه بنویس

 

دل من، قصه زیاد و کاغذ کمه

 

دل من، حرف های خوب خوب بنویس

 

دل من، دست به قلم شو بنویس

 

دل من، عاشقانه بخند برام

 

گریه هامو دوباره از سر بنویس

 

-----------------------------------------
جمعه - 23 فروردین 87 - کنج دنج اتاق ------ بهروز

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:5  توسط بهروز  | 

 

سلام

 

با اینکه قصه های یخ زده من خوندن ندارن

 

باز هم شاهدم که دوستان ابراز محبت کرده و نگاهی به وب این حقیر میندازن.

 

نظرات تک تک شما عزیزان، منو بی تاب میکنه برای نوشتن و موندن.

 

وب خراب آبادیست که قفل تنهاییمو میشکنه.

 

هر چند کمرنگ تر، ولی منتظر حضورم باشید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:2  توسط بهروز  | 

 

باش خرما زمين گير شود، بعد برو

 

يا که اينجا شکمت سير شود، بعد برو

 

خواب ديدي که زند خنده به لب، فرمانده

 

باش تا خواب تو تعبير شود، بعد برو

 

هر شب اين غصه، سراغ از دل من مي گيرد

 

ترسم اين غصه نمک گير شود، بعد برو

 

دل سرباز ز فرمانده بسي مي گيرد

 

باش تا او ز تو دلگير شود، بعد برو

 

گر بگفتند، زهي صف بشويد بهر رژه

 

باش تا وقت بسي دير شود، بعد برو

 

پيشتر زانکه به آغوش بگيري تو پتو

 

باش جواراب تو نمگير شود، بعد برو

 

ناله اي را که به کنج دل تو جا دادند

 

باش تا ناله شبگير شود، بعد برو

 

بهر اين خسته دل زلف تراشيده زنند

 

نکند پشه زکين، شير شود، بعد برو

 

اگر عشق تو چو زنجير رود در دل يار

 

باش تا سينه بهروز به زنجير شود، بعد برو

 

 

دوران آموزشی خدمت - در آسایشگاه - بعد از خاموشی - دی ماه 82

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:4  توسط بهروز  | 

 

دوران آموزشی خدمت - در نمازخانه پادگان خاتمی یزد – دی ماه 82

 

 

پادگان سرد و غریب است بیا برگردیم

 

زندگی سخت و عجیب است بیا برگردیم

 

حرمت و عشق و محبت در این دشت کویر

 

همچو عیسی به صلیب است بیا برگردیم

 

جای خالی شدن عقده آن مرد لجن پوش

 

با دل سرباز غریب است بیا برگردیم

 

چه حسابیست در این دشت که در مرکز آن

 

جای یکرنگی فریب است بیا برگردیم

 

ز رخ مرد لجن پوش در این مرکز خشم

 

دیدن خنده عجیب است بیا برگردیم

 

چه گران است که فارغ شده از درس و کتاب

 

جایش این جای عجیب است بیا برگردیم

 

راه آزادی از این غمکده غمزده باز

 

مدد از عالم غیب است بیا برگردیم

 

اگر بهروز ز رخت خنده تراود چون گل

 

ز رخ یار وفادار نجیب است بیا برگردیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:43  توسط بهروز  | 

 

 

میخراشم ناخنم را بر دیواره سکوت

 

خدایا ای کاش دهانم باز می شد

 

مرا چه شده است؟

 

در سلولی رو به غروب

 

نظاره گر خداحافظی آفتابم

 

هذیان مستی مرا فرا گرفته است ؟

 

یا

 

تولدی دیگر در اندیشه سایه سار این دل غریب ؟

 

 

در این نخلسار

 

شیار اندیشه ام از تهاجم گرد و غبار

 

و گذر تفکرم در لجن زار کابوس

 

و شعاع حضورم در التهاب زندگی

 

تصویری از تکرار در من ساخته است.

 

فرار را در کمینگاه تمنا می کنم.

 

 

یاوه ای در جستجوی منطق

 

رمزی بدون راز

 

تابوتی به نام بهروز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:45  توسط بهروز  | 

 

خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام


خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید


به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید


اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است


نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است


خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام


بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا


                                                      ترانه سرا : فرزاد حسنی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:3  توسط بهروز  | 

 

قرار گذاشتم دغدغه های ذهنی و دلمشغولیهایم را به رشته تحریر درآورم .

       اما پس از تاملی مجدد در این خیالم که دل مشغولیهای من زمانی می تونه برای دیگران سودمند باشه که مخرج مشترک داشته باشه. باید حرف و درد دل آنها باشد. واقعا نمی دونم چند درصد از مخاطبین من با درد و رنج ناشی از فقر و نداری و تبعات جانکاه و جانسوز آن درگیرند، تا ضرب آهنگ واژه های من با آنها ارتباط برقرار کنه، تا ناله های بر آمده من را که از جفای زمانه بر می خیزند با گداییه مادی، اشتباه نگیرن؛ هر چند ما همه گدای محبتیم. امید که بتونم آن بخش از دغدغه هایم را که بوی آشنایی و همزبانی میدن در قالب واژه ها براتون ارسال کنم. دغدغه هایی که ارزش وقت نهادن و خواندن داشته باشند. نه اینکه با گرفتن وقت گرانسنگ عزیزان، یاوه گوئی را نشخوار نمایم .

ان شاء الله

برام دعا کنید از دست این مریضی (ناراحتی ریه) خلاص شم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:45  توسط بهروز  | 

 

کاش لحظه ای

 

و تنها لحظه ای

 

روح فقیر من می دانست

 

که چه میخواهد از این دنیای پر پیچ و خم

 

تا رویاهایم را با تمامی عظمتش

 

 پُلی سازد برای رسیدن به اعماق وجودم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:0  توسط بهروز  | 

 

تنها قایق نجاتم را در ناله های عاشقانه خویش یافتم و بس.

 

که آنرا به نام وبلاگی در بلاگفا به ثبت رسانده

 

و ناگفته هایم را به گفته تبدیل نمودم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:5  توسط بهروز  | 

 

گپِ مه یتا رازِن

 

نه سربسته، که سر وِازن

 

کسی حرفت افهمِت که

 

رفیک راه و ، همرازِن

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:20  توسط بهروز  | 

       تلاشــم در این وبلاگ، پرداختن به دلبستگیهاییست که شاید دلبستگی دیگران نیزباشد؛ در این میان بیشتر به ترانه‌ها، اشعار و داستانهای کوتاهی که علاقه دارم، خواهم پرداخت. نظرات شما انگیزه‌ایست برای بهتر خواندن، بهتر نوشتن و در یک کلام بهتر عمل کردن.

 

       « شاد باشید » را یکی از نابتـــرین آرزوهایی می‌دانم که آدمی همواره در جستجوی آن بوده و هست، و این کلام را با یافتـــن آرامشی نسبی مترادف میدانم؛ امیدوارم دقائقی را که برای بودن در این وبلاگ صرف می‌کنید، شادکامتان کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:26  توسط بهروز  |