|
ناله های عاشقانه مرا دریاب....................که من بی تابم
|
کاش می شد زندگی را از بر نوشت
غوغای دل غریب را از سر نوشت
باران شد و به کوه و دشت بارید
از مایه ی خونِ دل، به عرش نوشت
در این برهنگی دل پر بارانم
به کنج غم نشسته، رنج نوشت
گوشه ی جگرم خون شد از فراغ یار
مهرش به کجا بیشتر توان نوشت
آرزوی دل اندر شب وصل
با دلبر خود، دست در کمر نوشت
--------------------------------------
یکشنبه ۲۸/۲/۸۷ - بهروز
محنت یه عمر خستگی
با دست و پای بسته
میاد به بالین من
رو این دل شکسته
میگه عزیز دلم
بیا برات تا بگم
تو اونی که من میخوام
دلشو پرپر کنم
بزنم توی گوشش
گوشش رو پر خون کنم
درد بزارم تو سینش
حالش رو دَرهَم کنم
با خنجری بر کمر
تا آخرش بَرکَنم
دردی تو وجودت
تا استخون پر کنم
حسرت کیف و حال رو
از دل تو دور کنم
شروع تازه ای، آغازم بده
بیا دستم بگیر، پروازم بده
میخوام که بخونم از ته دل
بیا نشکن دلو، آوازم بده
********************
من و تو با دوتا بال خیالی
من و تو با دوتا دست خالی
هنوز دیر نشده واسه پریدن
نمونده واسه ما دیگه مجالی
********************
بی تو رفتن، واسه من، کاری محاله
گمونم عمر من، رو به زواله
اگه ماه و ستاره ها رو بم بدن
به غیر از تو همش، فکر و خیاله
********************
تویی تو، آخرین برگ برنده
دم مرگم، تو کردی منو زنده
تو اومدی، تو گفتی یالله پاشو
بیا با هم بریم مثل پرنده

مثل بارون سر به زیر باش
یاد گُشنه و فقیر باش
یاد مردمون خسته
یاد زندون و اسیر باش
مثل رودخونه روون باش
یاور مستضعفون باش
حتی اگه پیر شدی
وقت پیری تو جوون باش

تو که جوانترین بهارمی
تو که مهربانترین یارمی
تو که فصل شکفتنمی
نشنفته و هم شنفتنمی
تو که با من مهربانی میکنی
تو برایم جانفشانی میکنی
مثل ملائک، آسمانی هستی
مثل نی، شیرین زبانی میکنی
تو که از عسل شیرینتری
تو که از دلم دیرینتری
وقت خنده، از گل زیباتری
وقت غم، از همه غمگین تری
یادت مثل سایه همراهمه
عشقت وقت ماتم، پناهمه
دستت انگار همیشه تو دستمه
چشمات همیشه تو نگاهمه

نمی دانم اشتباه میکنم یا نه
دلم فقط تو رو میخواد
لبام فقط تو رو صدا میکنه
چشمام فقط چشم به راه توست
تا عمر دارم فقط تو را میخوانم
و با تو هستم
توی خیالم سوار یه اسب چوبی میشم
و با تمامی وجود میتازم
به شهرهای عشق و خوبی میرم
ای آسمان
ای آسمان دلم از غصه سیاهه
کجا برم
چه کار کنم
که تو رو خواستن گناهه
تو گل سفید مریم
تو سیاه، مثل پرستو
تو بهاری از لطافت
رو درخت گیش بد بو
تو تبارت از ستاره س
تو یه شمع نیمه روشن
تو رها مثل پرنده
من توی قفس آهن
تو کلام عاشقانه
تو بهار جاودانه
من از اینکه یارمی تو
از تو زده ام جوانه
تو یه روز و روزگاری
زیر بارون بهاری
با یه دل توی دو سینه
واسه ما هستی یه یاری
زندگی مثل یه باده، تو یه لحظه گم میشه
توی آواز یه سازه، تو یه لحظه گم میشه
زندگی مثل سرابه، تو میری و اون میره
زندگی خیلی خرابه، تو میای و اون میره
زندگی وقتی خوبه، که دلبرت، دل ببره
با نگاه چشمانت، پی به رازت ببره
زندگی وقتی خوبه، که دلت جوون باشه
اگه میخوای جوون باشه، غم از دلت برون باشه
شکست دائمی از پس جدالهای سیاسی
و ما بیچاره های غریب و غربت زده
جنگ زده های جنگ تحمیلی
برای یافتن تکه های گمشده خویش
خون هم را میمکیم
به امید آنکه روزی
بیابیم، غوغای غریب دیگری را
تا بچاپد دیار ما را
محرومان را بی رحمی چرا؟
بی نوایان را ظلم چرا؟
گرسنگان را بی غذایی چرا؟
بی پناهان را بی خانمانی چرا؟
سیل زدگان را خانه به دوشی چرا؟
عشق زدگان را بی مهری چرا؟
کفر زدگان را نعمت چرا؟
تشنگان را بی آبی چرا؟
چشم زدگان را شوری چرا؟
---------------------------------------------------
و هزاران چرای دیگر.......................................
بخون عاشق، بخون از شط اهوازت
که غم داره صدای گرم آوازت
بخون عاشق که با من، تو همدردی
چه روزایی که با این غصه سر کردی
چه یکجوره دلیل مردنامون
چه یکجوره امید موندنامون
تو عاشق میمیری من بدون عشق میمیرم
تو دنبال محبت، من سراغ عشق میگیرم
من از دل ناگرونی هاست که دارم نیمه جونی
تو هم دلواپس برگهای خوشرنگ خزونی
تو از کارون، من از بارون، بگو نزدیکه حرفامون
تو از موندن، من از رفتن، بگو یکجوره غمهامون
زیر این آبی آرام بلند
زیر این چرخ کبود رنگارنگ
زیر این گیتی هفت رنگ قشنگ
در کنار غریبانه ترین لحظه آسمان
بر لب شط عظیم کارون
در این غروب کلافه کننده
گام می نهم
و از هر آنچه دلم میخواهد
میگویم ... (البته از زبان گوگوش)
اندکی مرهم مداوا میکند زخم دلم
مینویسم تا وب من جا دارد
مینویسم با همه بودنها
از همه ی نبودنها
از هق هق تنهایی خویش
از آرامش دریا
همهمه سکوت
خلوت عشق
تکیه گاه امن خستگی ها
حریم معراج ناله های عاشقانه
سنگر بی سنگ
مدار کمرنگ وفای روزگار
از لحن بد سیل مصیبت بار دلتنگی
از هجوم تشنگی آغوش یار
سایه گاه تلخ تشنگی ها
فراز شاخه های آویخته
فصل سبز خواهش
فصل خاکستری مرگ
دل دربدر خویش
هجرت بی خطر باد
رفیق ناخوشی ها
از شکستن بی صدا
از شانه هایی گرم برای گریستن
درودی با مسافر
صدای بی صدا
می نویسم از منظومه چشمای قشنگ یار
از موج بی ساحل
مینویسم تا وب من جا دارد
پنج شنبه ۵/۲/۸۷ - ساعت ۱۱ شب - بهروز
وقتی به پادگان یزد رسیدیم
صدای شیپور پادگان را شنیدیم
نگو خدمت بگو زندون هارون
همه دور و برش کوه و بیابون
چرا مادر مرا بیست ساله کردی
در این شهر غریب آواره کردی
گروهبانها مرا آواره کردند
لباس شخصیتم را پاره کردند
غذای هر روزش نون و پنیر و عدسه
توش نگاه کنی فضله موش و مگسه
بخوریم یا نخوریم گرسنه میمونیم
قدر غذای خونه رو حالا میدونیم
حقوقش ماهی چند تومنه
بگیریم یا نگیریم بی پول میمونیم
*** قدر جیب بابامونو حالا میدونیم ***
به چپ چپ به راست راست، خبردار
برو یقلاویت رو بردار
دلبرم دلبر خانه خرابم کرد
نصف شب ساعت 4 گروهبان بیدارم کرد
نوشتم نامه ای بر برگ چایی
کلاغ پر میروم مادر کجایی
لباس سربازی رنگ زمینه
پدر خوب و مادر نازنینه
چون میگذرد غمی نیست
21 ماه هم وقت کمی نیست
از بس خوردیم آب و آبگوش
غذای خونه رو کردیم فراموش
به دل گفتم که سربازی دو سال است
ندانستم که عمر یک جوان است
بمیرد آنکه سربازی را بنا کرد
تمام مادران را چشم به راه کرد
به خط کردن و تراشیدن سرم را
لباس آشخوری کردن تنم را
نگاهم با نگاهت هر دو نیکوست
نگاهت میکنم چون دارمت دوست
اگر خواهی جهان در کف و اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
زندگی را دوست دارم در پناه نام دوست
نام محبوبی که...............نام اوست
شمع سوزان تو ام اینگونه خاموشم مکن
از کنارت میروم اما فراموشم نکن
--------------------------------------------------
پادگان خاتمی یزد - ۲/۱۲/۸۰ - ساعت ۱۰ صبح
السلام علی الحسین (ع)...

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و ال محمد و اخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابة التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت وتابعت علی قتله اللهم العن هم جمیعا...

ای سند نجات من
کعبه و کربلای من
دلم بود به یاد تو
هر لحظه در صفای تو
تویی رئوف قلب من
قبله من امید من
لحظه به لحظه دم به دم
به روح تو سلام من
حسین من عطوف من
نام توست بر زبان من

----------------------------------------------------------------------------
دوشنبه ۱۵/۱۱/۸۰ ساعت ۳:۵۵ - پادگان خاتمی یزد - بهروز
آنگاه که غرور کسی را له می کنی
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که حتی گوش خود را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان درازی می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
و بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند؟