|
ناله های عاشقانه مرا دریاب....................که من بی تابم
|
شروع تازه اي، آغازم بده
بيا دستم بگير، پروازم بده
ميخوام كه بخونم از ته دل
بيا نشكن دلو، آوازم بده
من و تو با دو تا بال خيالي
من و تو با دو تا دستاي خالي
هنوزم دير نشده واسه پريدن
نمونده واسه ما ديگه مجالي
من نميتونم برم، بي تو محاله
گمونم عمر من، رو به زواله
من نميخوام خورشید و ماه و ستاره
به غير از تو، همه فكر و خياله
تويي تو، آخرين برگ برنده
دم مرگم تو كردي منو زنده
تو اومدي گفتي يالله پاشو
بيا با هم بريم مثل پرنده



-------------------------------------------------------------------------------------
شنبه - ۲۹/۴/۸۷ - لب شط - در حال خوردن فالوده ---------------------- بهروز
غروب كارون و ساحل كارون
صداي موجه و آواي كارون
توي عشق و صفا و ساده بودن
مياد شرجي و گرماي كارون
بيا اي جنوبي، اي سينه سوخته
بسازيم خونه ي فرداي كارون
بيا با يك دلي و هم زبوني
ببنديم عهد و پيمون، پاي كارون




--------------------------------------------------------------------------------------
يكشنبه - ۲۳/۴/۸۷ - بهروز
از چشمان خستهام بخواه تا برايت نقاشي كنند
از احساس پژمردهام بخواه كمينگاه خيال خاكسترياش را
از انديشهام بخواه تصاوير كهنه ي بودنت را
از لبانم چيزي نخواه
خيلي وقت است حرف زدن، تَرَك برداشته
دستانم را هم مثل پاهايم به عابري دادم كه به سمت اقيانوس رفت
ديگر چيزي ندارم كه نثار تو كنم
تو همان عابري و من
ميان صحرايم
زير هزاران بال پروانه زيبا
كه هرگز پرواز را نديدند
حرفي نشنيدند
من
تنها
دفن شدهاي بيش نيستم
چيزي نگو كه اينها همه حرف است
چشمانت را باز كن
حرفي نيست كه نديده باشي !
وقتي كه بهروز مياد
گيتار ميزنه و ميخونه
همه سيمها ميبرن
دهان همه وا ميشه
بوي غروب ميپيچه
توي مهتاب آسمون
بازم بهروز نوشته
دل همه رو برده
از غم و غصه گفته
از قصه ي غصه گفته
حرف ناگفته پرونده
واسه همنوعاش سروده
توي كنج دنج خونه
دم بهروز گرم
مث كفتر پروندن
داره واژه ميپرونه
باشه كه خيلي فقيره
توي آبادي اسيره
هميشه خرد و خميره
ولي انديشهاش پيره پيره
----------------------------
شنبه 22/4/87 - بهروز
تو ظهر تابستونو به یادم میاره
رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره
وقتی نیستی زندگیم فرقی بازندون نداره
قهر تو تلخیه زندونو به یادم میاره
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون میکنه
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه
تو مثل وسوسه ی شکار یک شاپرکی
تو مثل شوق رها کردنه یک بادبادکی
تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای
تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه
تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا میسازن
گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن
اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار میتازن
من نیازم تو رو هر روز دیدنه
از لبت دوستت دارم شنیدنه
----------------------------------------
ترانه ای بسیار زیبا از فریدون فروغی
تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنیته
تو از کدوم سرزمین تو از کدوم هوایی
که از قبیله من یه آسمون جدایی
اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی
توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی
پاکی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی
قدر آغوش منی نه زیادی نه کمی
من و با خودت ببر ای تو تکیه گاه من
خوب مثل تن تو با تو همسفر شدن
من و با خودت ببر من به رفتن قانعم
خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم
ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه من
چه خوبه با تو رفتن رفتن همیشه رفتن
چه خوب مثل سایه همسفر تو بودن
هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن
چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت
عمر کوچ من و تو دم واپسین نداشت
آخر شعر سفر آخر عمر منه
لحظه مردن من لحظه رسیدنه
---------- با صدای دلنشین گوگوش ----------
خالي از اراده نيستم
روبروي جريان تند كارون ايستادهام و با حضورم او را به خروش وا ميدارم
ديگر اضطراب كهنهاي نيست كه به خاطرات تلخ گذشته بنگرد
فقط به دنبال انتهاي قصه ميگردم
تا غصه ي قصهام را به پايان برسانم
خدايا
از صخرههاي فتنه،
و از هق هق غربت چشمانم
دلي پر گلايه دارم
مرغان ماهيخوار
در شامگاه بيكسيام
سوسوي دلم را ميخوانند
غروب حال و هوايي گرفته دارد
سهم دل تپیده من چيست
كه با يك کوله بار خستگی از ماجرای زندگي
تنها توي یک شب تاریک و ماندگار
سرنوشت خويش را ورق ميزند
پريدن به گذشته را نميپسندم
در قفس خاطرهها جايي ندارم
دلم بيشتر از آينه گوياست
خدايا
تصوير متنهايم را در اوج صدا قاب ميگيرم
---------------------------------------------
چهار شنبه - ۱۹/۴/۸۷ - بهروز
بعضی وقتا، این روزگار
مثل یه بچه اینقدر منو کتک میزنه
که از همه چی سیر میشم
حالا جالب اینجاس که
من از همه چی بیخبرم
آخ که چقدر درد توی وجودم میپیچه
این روزگار، هی منو میزنه
دست و پامو میبنده
پوست از استخوانم میکنه
دلم رو پر از زخم های عمیق میکنه
آخه کسی نیست که بهش بگه
آدم آهن نیست، آدمه
یکی بیاد به فریادم برسه
حالا من به دوا نیاز دارم
کلی از روزگار جفا دیدم
در حسرت کیف و حال دل
دلم از محنت داغونه
نیاز به دو رکعت نماز دارم
از پل رنج عبور میکنم
مبارزه با زور میکنم
خودمو جمع و جور میکنم
ولی یأس رو از خودم دور میکنم
نه پول دارم، نه زور دارم
فقط عشقی پر شور دارم
دستم به جایی نمیرسه
آه خدایا
هر چه غمه، تو سینمه
به نام آفریننده گل شقایق ، تنها گل عاشق
سلامی چو بوی خوش آشنایی و به گرمی اشک جدایی.
دلم گرفته بود. آمدم كمي واژه بازي كنم. همين.
لحظه خوش آشنایی آغاز میشود و با صیاد نیستی مرگ پایان میپذیرد و عشق ها را در افق وهمناک کناره ها به خواب میبرد تا بین عشق و زندگی جدایی اندازد و آری زندگی شیرین است، البته وقتی که قلبها با هم باشند. افسوس که گفتن سهل و آسان است ولی درک کردن معنی دیگری دارد. بهروز ميرسد ولي به مقصد بس بی انتها، که عاقبت آن را به سرنوشت می رساند.
آيا بهروز؛ این زورق شکسته آرزو، در دریای پر تلاطم عشق، گرفتار شبانان نیستی میشود؟ یا سر انجام بر ساحل پیوند پهلو میزند و پري قصهاي، روياگونه، به خورشيد بيرمق روزهاي زمستانياش گرما ميبخشد و كنج دنج خلوت تنهايياش را همراه ميشود؟ یا اینکه عشقش سرانجام بر مردابي راکد، آرام جای میگیرد و ريههايش نفس خالي ميكند تا در طلوع دوباره زندگی نورانی شود؟
تو فكر يك سقفم، يه سقف بي روزن
يه سقف پا بر جا، محكم تر از آهن
سقفي كه تن پوش هراس ما باشه
تو سردي شبها، لباس ما باشه
سقفي اندازه قلب من و تو، واسه لمس تپش دلواپسي
براي شرم لطيف آينه ها، واسه پيچيدن بوي اطلسي
زير اين سقف، با تو از گل، از شب و ستاره ميگم
از تو و از خواستن تو ميگم و دوباره ميگم
زندگيمو زير اين سقف با تو اندازه ميگيرم
گم ميشم تو معني تو، معني تازه ميگيرم
سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه
يه افق يه بي نهايت، كمترين فاصلمونه
تو فكر يك سقفم، يه سقف رويايي
سقفي براي ما، حتي مقوايي
تو فكر يك سقفم، يه سقف بي روزن
سقفي براي عشق، براي تو با من
زير اين سقف، اگه باشه، ميپيچه عطر تن تو
لختي پنجره ها شو مي پوشونه پيرهن تو
زير اين سقف خوبه عطر خود فراموشي بپاشيم
آخر قصه بخوابيم، اول ترانه پاشيم
فرهاد
بوی ساحل
بوی شرجی
قایقها
لنجها
و پل زیبای خرمشهر، مظهر ایستادگی و مقاومت
همه و همه
بی سایگی ام را نشان می دهند
همه و همه
انگشتشان را به سمت تنهایی من نشانه می روند
اما نمی دانند که من
تندیسی هستم
که با سایه خود عکس گرفته ام
من تنها نیستم
بعد از خدا
سایه ام در کنارم است
من در کنار موجهای بی سایه کارون ام
شعر و شیرموز در کنارم است
که فراتر از کارون و خورشید و ستاره
راز بی سایگی را می داند
-------------------------------------
غروب جمعه - ۱۴/۴/۸۷ - بهروز
پر از سردرد شبانه
بغضي از جنس ترانه
ساز ناكوك زمانه
پرم از سايه آفتاب
پرم از تابش مهتاب
پرم از شعر و سرود
پرم از عطر سجود
شبهاي دلتنگ سپيده
صداي نتهاي كشيده
عطر سرخ لاله بودن
متن خوب نامه بودن
عكسي از ديروز دور
بادي از فصل غرور
پرم از دروغ بي فروغ
پرم از رنگ سحرگاه
پرم از اشكهاي عاشق
پرم از بيهوده بودن
پرم از شعر دهان
گم شده در وزن و زمان
پرم از ناله روشن
حيف از اين ترانه من
پرم از خلق ترانه
ناله هاي عاشقانه
-------------------------------------------------------------------------
بهروز - 9/4/87 - لب شط بعد از خوردن 4 تا لیوان شیر موز [نیشخند]
من از سرودن شعري بلند ميترسم
وقتي خط به خط نبضم را ميشناسم
و نفسي تازه به ريههاي چركينم ميدهم
وقتي پنجره دل را وا ميكنم
و ميخواهم از درد خويش بنويسم
قلمم بغض ميكند
واژهها ميگريند
و صفحه ي سفيد كاغذ جز رنگ سرخ
رنگي دگر نميگيرد
روح نامه به تپش ميافتد
سازهاي ترانهام، ناكوك ميشوند
چرا كه
ترانه دلم بي صدا نيست
گل واژهها را خبر ميكنم
تا رخت آفتابي بپوشند
تا از قفس گيتارم
پر پرواز بگيرند . . .
نميخواهم از غزل بيفتم . . .
آه
خدايا . . .
بعد از يك بستري زجر آور
در بيمارستان وليعصر خرمشهر
هنوز هم نبضم ميزند
براي رستن نالههاي عاشقانه
اشكهايم ترانه ميسازند
خط به خط، نقطه به نقطه
ته خلوت خويش بغض ميكنم
بغض كه وزن ندارد
قافيه و رديف نميشناسد
فقط در دل ياران بيريا منعكس ميشود
-----------------------------------------------------------------------------
سلام
«من نيستم . . . » وبلاگي است به نام نالههاي عاشق، كه بهروز؛ دلنوشتههايش را در آن مينويسد. بهروز به شهادت وبنوشتش، متولد 1360 بندرعباس است و در حال حاضر در آبادان زندگي ميكند. كامپيوتر را تا مقطع كارداني پيوسته خوانده و كارمند يك سازمان دولتي است.
بهروز در شعرش به آنچه ميخواهد بگويد، توجه زيادي دارد؛ نه به وزن و صنعت و قافيه و رديفش. و اين شايد به بركت تنهايي دل اوست.
درست به همين دليل در متنهاي او كمتر با تصاوير خارقالعاده يا تكنيكورزيهاي آنچناني روبرو ميشويم. او قصد دارد حرف خود را كه معمولاً ناگفتني ولي شنيدني است، در قالب واژهها بريزد.
او سعي ميكند با بيان لحظهها و ثانيههاي پر معناي دل خود، از دامچالههاي زندگياش بگريزد و متنهايش صرفاً به دل نوشته رنگ ببازد.
در بيشتر متنهاي او با عدم رعايت اصول شعري روبرو هستيم و اين درهم ريختگي كمك ميكند كه حالات طبيعي دلنوشتههايش حفظ شده و حرف خود را به سرانجام برساند. كه اين نكته خود به ارتباط بهتر مخاطب خواهد انجاميد.
در همين راستا، حضور تداعيها، عقايد، افكار و تلميحات ديني در كليت متنهاي او قابل رويت است. شايد تنها توصيهاي كه ميشود به او كرد؛ پر رنگتر كردن دلنوشتههايش با وزن و سبك شعري است.
بيشك كشفهاي تصويري بزرگتر در متنهاي او ميتواند در موفقيت هر چه بيشتر بهروز تأثيرگذار باشد.
با هم شعري از او را زمزمه ميكنيم :
در گلشن ولاي علي سرو يا سمن
سروش حسين است و سمن حسن
زين العباد و باقر و صادق در اين چمن
موسي رضا گل نسرين و نسترن
سوسن نقي، بنفشن تقي، عسكري چمن
مهدي شكوفهاي است كه شسته لب از لبن