![]() |
![]() |
|
| ناله های عاشقانه مرا دریاب....................که من بی تابم |
|
دلم ميخواد شبا بلبل بشم يه بلبل بي همزبون با سر و صداي خودم بيام رو بام خونتون بگم عزيزم يادته يه روزي پيشت بودم افسوس كه قدرم رو ندونستي تيرت رو زدي تو بال و پرم بيا كنارم و حداقل يكبار به آوازم گوش بده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:17 توسط بهروز |
|
|
دلم از بي كسي تو سينه مرده اينقدر گمه كه هيچ يادي اونو نبرده خون از چشام ميريزه دونه دونه دل مُردَم هنوز خيلي جوونه اون خندهها كجان، عشقا چه بودَن؟ هيچ وقت روزا اينقدر سياه نبودن يه روزي آسمون آبيتر ميشه خدا اين ريه كي بهتر ميشه؟ رسيده اين روزاي بيپناهي گم شدن مثل سايه تو سياهي --------------------------------------- دوشنبه – 25/6/87 – بهروز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:16 توسط بهروز |
|
|
خرمشهر شهر عشق است؛ شهر حماسه و شعر. خرمشهر شهر آفتاب است؛ شهر نخل و شط. خرمشهر شهر تلاش است؛ شهر اسكله و كشتي. خرمشهر شهر ايمان است؛ شهر حسينيه و مسجد. خرمشهر شهر نجابت است؛ شهر صفا و صميميت. خرمشهر شهر «لالههاي خونين» است؛ شهر ايثار و مقاومت. خرمشهر شهر يادهاي سبز و رنگین كمان خاطره است و شهري كه با «دست خدا آزاد شد». آري! «خرمشهر عزيز» و «خرمشهر مظلوم» شهر دريادلان عاشق و حماسه آفرينان تاريخ است و اين خرمشهر سراسر خاطره، به خاطرهها سپرده شده است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 9:40 توسط بهروز |
|
|
زمستون، تن عريون باغچه، چون بيابون درختها با پاهاي برهنه زير بارون نميدوني، تو كه عاشق نبودي چه سخته مرگ گل براي گلدون گل و گلدون چه شبها نشستن بيبهانه واسه هم قصه گفتن عاشقانه چه تلخه، چه تلخه، بايد تنها بمونه برگ گلدون مثل من كه بي تو، نشستم زير بارون زمستون زمستون براي تو قشنگه پشت شيشه بهاره زمستونا براي تو هميشه تو مثل من زمستوني نداري كه باشه لحظهي چشم انتظاري گلدون خالي نديدي، نشسته زير بارون گلهاي كاغذي داري تو گلدون تو عاشق نبودي، ببيني تلخه روزاي جدايي چه سخته، چه سخته، بشينم بي تو با چشماي گريون
***** تو را از بين صدها گل جدا كردم تو سينه جشن عشقت رو به پا كردم براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم عشق من . . . . . عشق من عشق من . . . . . عشق من بگو، از پاكي چشمت منو لبريز خواستن كن با دستات حلقهاي از گل بساز و گردن من كن اگه از مرگ باورها، از آدمها دلم سرده نوازش كن تو دستامو كه خيلي وقته يخ كرده عشق من . . . . . عشق من عشق من . . . . . عشق من ديگه دلواپسِ بودن، واسم بسه ديگه بيهوده پيمودن، واسم بسه زياديم كرده پژمردن، زياديم كرده غم خوردن توي بيداد تنهايي، در عين زندگي مردن عشق من . . . . . عشق من عشق من . . . . . عشق من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 8:6 توسط بهروز |
|
|
در شبي مهتابي از دريچه ي ناز چشمات نامهاي خيس گرفتم من چه بيرنگ، تو چه پر رنگ جوانه زديم، با هم بوديم و ديگر نيستيم عكسهاي ديروز دور را مينگرم بادي از فصل غرور ميآيد سردردهاي سينوزيتي اذيتم ميكند
«اوهاما يعني خانواده» آه! چه واژهي زيبايي!!! ترانههايم از عطر خانوادس
***** حلقههاي بينگين منم قايق بيسرنشين منم بدترين و بهترين منم سهم من از روزگار همينه «كنج دنج تنهايي» كه ديگه اين سلول انفرادي برام دروغي بي فروغ شده چراغي پست و كمسو
حيف از اين اشك عاشق من حيف از اين بيهوده بودن بيدريغ و بينهايت حيف از اين روياي روشن راحتم بگذار و بگذر ردشو از تصوير آخر ***** صداي من بريده پر و بالم خميده دل چاكم گرفته شعر غمم چكيده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 7:55 توسط بهروز |
|
|
سربيترين ستاره من! غزلگريهام تو را بهانه ميكند، حجم انتظارم لبريز است. بغض ترك برداشتهام بيصدا ميشكند. فقط يك لحظه بايست و به تير نگاهم بنگر. من همان بهروزي هستم كه غنچههايش از تبار دل توست. حرفهايت را به حس غريب غروب نگو. دلت را به پاكي اشكهايم ببند. من كوچكي حضورم را به بزرگي تو ميبخشم و طراوت گمشده آبيترين ياس را به رقص لبخند لبانت ميدهم. تو را از بين تبسم بلورين قاصدكها جدا كردم. تو را به مقدسترين ميثاقها قسم ميدهم. بيا و دليل بودنم باش. من همه زنبقهايي را كه عاشقشان بودم به پايت ميريزم. نگذار براي ماندن تو شاپركها هم غرق التماس شوند. دلت ميآيد كاري كني كه اشكهايم برايم دل بسوزانند؟ جاري شو. جاري شو در آبگينه تخيل و تصاوير عاشقانه من. پايت را روي پلههاي بالاترين نردبان مرتفع واژهها بگذار و ستارههاي ساده دل مرا بچين. سوسوي ستارههاي دستچين خودت، سبد خاطراتت را نورانيتر خواهد كرد. خورشيد ارزاني خودت؛ كمي از ستاره دلت برايم بياور! آخر آنقدر بيستاره شدهام كه شبهايم هم خجالت ميكشند بيايند. تو را به جامي ترانه از نالههاي عاشقانه دعوت ميكنم؛ بيا و برايم پروانههايي بياور از ديار بنفشههاي نقرهاي. من فقط چشمان تو را دارم؛ چشماني كه به آنها قسم بخورم و بگويم : «بي تو ستارهها هم مرا فراموش ميكنند.»
یکشنبه - ۳/۶/۸۷ - بهروز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:55 توسط بهروز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با سلام و دعای خیر.
بهروز نخلستانی هستم. ساکن آبادان. 28ساله. فوق دیپلم کامپیوتر تلاشــم در این وبلاگ، پرداختن به دلبستگیهاییست که شاید دلبستگی دیگران نیز باشد؛ در این میان بیشتر به ترانهها، اشعار و داستانهای کوتاهی که خودم میگویم، خواهم پرداخت. نظرات شما انگیزهایست برای بهتر خواندن، بهتر نوشتن و در یک کلام بهتر عمل کردن. « شاد باشید » را یکی از نابتـــرین آرزوهایی میدانم که آدمی همواره در جستجوی آن بوده و هست، و این کلام را با یافتـــن آرامشی نسبی مترادف میدانم؛ امیدوارم دقائقی را که برای بودن در این وبلاگ صرف میکنید، شادکامتان کند. -------------------------- اَلّلهمَ صَلِّ عَلی محَمًّد وَ آلِ محَمًّد وَ عَجّل فَرَجَهُم آية الكرسى اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَّهُ مَا فى السمَوَتِ وَ مَا فى الاَرْضِ مَن ذَا الَّذِى يَشفَعُ عِندَهُ إِلا بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَينَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطونَ بِشىْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلا بِمَا شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السمَوَتِ وَ الاَرْض وَ لا يَئُودُهُ حِفْظهُمَا وَ هُوَ الْعَلىُّ الْعَظِيمُ لا إِكْرَاهَ فى الدِّينِ قَد تَّبَينَ الرُّشدُ مِنَ الغَىِّ فَمَن يَكْفُرْ بِالطغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ استَمْسك بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لا انفِصامَ لَهَا وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيم اللَّهُ وَلىُّ الَّذِينَ ءَامَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظلُمَتِ إِلى النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطغُوت يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلى الظلُمَتِ أُولَئك أَصحَب النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ الا بذکر الله تطمئن القلوب -------------------------- تنها سجده کسی قبول است که غروری برای شکستن دارد. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
آواژیک سلطان فصلها یک تیر و چند نشون (مینا) |
|
RSS
|